اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست

عاشقانه‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹ عاشقانه‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹
اگر به دنبال جدیدترین فیلمهای رمانتیک و عاشقانه هستید کلیک کنید
سریال گمشدگان
معروف‌ترین سریال جهان
پرفروش‌ترین سریال جهان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 7 تیر 1388
خدا آن بالاست...

شادی را هدیه کن حتی به آنان که آن را از تو گرفتند

عشق بورز به آنان که دلت را شکستند

دعا کن برای انان که نفرینت کردند

 درخت باش بر تبر غم ها

بهار شو و بخند که هنوز خدا آن بالاست

سه شنبه 26 خرداد 1388
تولد...

سه شنبه 5 خرداد 1388
تو را...

تو را دوست دارم نه به خاطر چشمای زیبایت

تو را دوست دارم نه به خاطرنگاه معصومانت

تو را دوست دارم نه به خاطرصدای دل نوازت

تو را دوست دارم نه به خاطرزیبایی زیادی در وجودت بلکه

تو را دوست دارم بخاطر خاطراتی که با تو بودن دارم و شخصیتی که با تو بودن پیدا کردم

تو را دوست دارم به خاطرتکانی که در دلم داری

تو را دوست دارم به خاطراینکه در گوشه دلم جا داری

تو را دوست دارم به خاطروفایی که به من داری

همسر عزیزم تو را دوست دارم به خاطرعشق پاکی که به من داری

سه شنبه 5 خرداد 1388
شرم...

شبهای بلند و بی عبادت چه کنم

 طبعم به گنه کرده عادت چه کنم  

گویندکریمی است که گنه می بخشد  

 گیرم که ببخشد من از خجالت چه کنم

سه شنبه 29 اردیبهشت 1388
طناب یا خدا...

dreamonly

سه شنبه 29 اردیبهشت 1388
سیاوش...

ای پرنده مهاجر
سفرت سلامت اما
به کجامیری عزیزم قفسه تموم دنیا
روی شاخه های دوری چه خوشی داره صبوری
وقتی خورشیدی نباشه تا همیشه سوت و کوری
میگذره روزای عمرت توی جاده های خلوت
تا بخوای بر گردی خونه گم میشی تو باغ غربت
واسه ما فرقی نداره هر جا باشیم شب نشینیم
دلخوشیم به این که شاید سحرو یه روز ببینیم
آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه
تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه
آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه
تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه
میگذره روزای عمرت توی جاده های خلوت
تا بخوای بر گردی خونه گم میشی تو باغ غربت
واسه ما فرقی نداره هر جا باشیم شب نشینیم
دلخوشیم به این که شاید سحرو یه روز ببینیم
آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه
تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه

شنبه 24 اسفند 1387
شریعتی...

مرا کسی نساخت، خدا ساخت ؛ نه آنچنان که « کسی میخواست »، که من کسی نداشتم ، کِسم خدا بود. ِکس بی ِکسان. او بود که مرا ساخت، آنچنان که خودش خواست، نه از من پرسید ونه از آن « منِ دیگر » م . من یک گِلِ بیصاحب بودم . مرا از روح خود، در آن دمید و بر روی خاک و در زیر آفتاب ، تنها رهایم کرد. مرا به خودم واگذاشت. عاق آسمان ! کسی هم مرا دوست نداشت؛ به فکرم نبود. وقتی داشتند مرا می آفریدند، کسی آن گوشه خدا خدا نمیکرد... وقتی داشتم روح میپذیرفتم ، شکل میگرفتم ، قد میکشیدم، چشمهام رنگ میخورد،چهرهام طرح میشد، فرشتهای ظریف و شوخ و مهربان و چابک پنجهای ، با نوک انگشتانِ سِحر آفرینش ، آن را صاف وصوف نمیکرد... وقتی میخواستند کارِ دل را در سینه ام آغاز کنند ، آشنایی دلسوز و دلشناس نداشتم تا برود و بگردد و از خزانه ای دلهای خوب ، بهترین را برگزیند

دکتر علی شریعتی