باشد رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت صدای خش خش
برگها آوازی بود
که من گمان می کردم می گوید:
دوستت دارم

![]() |
![]() |
![]() |
باشد رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت صدای خش خش
برگها آوازی بود
که من گمان می کردم می گوید:
دوستت دارم

گفتم دوستت دارم ، چه صادقانه
پذیرفتی ، چه فریبنده
آغوشم برایت باز شد ، چه ابلهانه
با تو خوش بودم ، چه کودکانه
همه چیزم شدی ، چه زود
نیازمندت شدم ، چه حقیرانه
به خاطر یک کلمه مرا ترک کردی ، چه ناجوانمردنه
وازه غریب خداحافظ به میان آمد ، چه بی رحمانه
و من سوختم ، چه عاشقانه...

بوسه
یعنی پرسه در اعماق عشق
بوسه یعنی مستی از مشروب عشق
بوسه یعنی لذت از دلدادگی
لذت از شب لذت از دیوانگی
بوسه یعنی حس طعم خوب عشق
طعم شیرینی به رنگ سا دگی
بوسه آغازی برای ما شدن


سال نو مبارک![]()
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که دربیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید
همچنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیوهاشان
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
دور باید شد دور
مرد آن شهر اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ اینهتالاری سرخوشی ها را تکرار نکرد
چاله ابی حتی مشعلی را ننمود
دور باید شد دور
شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند
پشت دریا ها شهری است
که در آن پنجرهها رو به تجلی باز است
بام ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله به یک خواب لطیف
خک موسیقی احساس ترا می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می اید در باد
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند
پشت دریا ها شهری است
قایقی باید ساخت