اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست

زبان نصرت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 1 فروردین 1387
آن کس که می گفت...
آن کس که می گفت: دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده

باشد رهگذری بود    که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت صدای خش خش

برگها آوازی بود      

که من گمان می کردم می گوید
:    

دوستت دارم
              

پنجشنبه 1 فروردین 1387
دوستت دارم تا آخرین نفس...
آمدی چه زیبا 

 

گفتم دوستت دارم ، چه صادقانه

 

پذیرفتی ، چه فریبنده

 

آغوشم برایت باز شد ، چه ابلهانه

 

با تو خوش بودم ، چه کودکانه

 

همه چیزم شدی ، چه زود

 

نیازمندت شدم ، چه حقیرانه

 

به خاطر یک کلمه مرا ترک کردی ، چه ناجوانمردنه

 

وازه غریب خداحافظ به میان آمد ، چه بی رحمانه

 

و من سوختم ،  چه عاشقانه...

   

پنجشنبه 1 فروردین 1387
بوسه یعنی...

بوسه یعنی پرسه در اعماق عشق

بوسه یعنی مستی از مشروب عشق

بوسه یعنی لذت از دلدادگی

لذت از شب لذت از دیوانگی

بوسه یعنی حس طعم خوب عشق

طعم شیرینی به رنگ سا دگی

بوسه آغازی برای ما شدن

                      

چهارشنبه 29 اسفند 1386
سال نو مبارک

سال نو مبارک

چهارشنبه 29 اسفند 1386
همیشه با من بمان

عشق آن نیست که که هر لحظه در کنارش باشی

عشق آن است که پیوسته به یادش باشی

ای کاش وقتی بیایی خانه ومن در خواب نباشیم  و من شعر های نارسم را به پای تو بریزم

و با گنجشکها در یک صف بایستیم و به تو سلام کنم.

 می خوام در کنار تو بمانم و با تو معنی زندگی را بفهمم۰

دوستت دارم همیشه برایم بمان

 

چهارشنبه 29 اسفند 1386
...

دوست دارم

 

 
 
 
چهارشنبه 29 اسفند 1386
سهراب سپهری

پشت دریاها

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خک غریب
 که در آن هیچ کسی نیست که دربیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید
 همچنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
 می فشانند فسون از سر گیوهاشان
 همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
 دور باید شد دور
مرد آن شهر اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ اینهتالاری سرخوشی ها را تکرار نکرد
چاله ابی حتی مشعلی را ننمود
 دور باید شد دور
 شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند
پشت دریا ها شهری است
 که در آن پنجرهها رو به تجلی باز است
بام ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله به یک خواب لطیف
خک موسیقی احساس ترا می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می اید در باد
پشت دریاها شهری است
 که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
 شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند
پشت دریا ها شهری است
 قایقی باید ساخت